خوابم نمیبرد تا آن ستاره باز صدایم زند حتی اگر صدا صدای آخر دنیا باشد
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 20:27
میخوام یخ بزنم، همینجای زمان. همین امشب که سردمه و نشستهم توی حیاط. میخوام حل بشم توی تاریکی. تاریکی پر از عطر من باشه، امشب خاطرهای از من. میخوام از یاد برم، بینشون بشم، هرچی که هستم و دارم از اسم من رها بشه. باشم و تن سردم بشه سنگ، بخار نفسهام بشه باد، موهام بشه آسمون، چشمهام بشه ستاره. خ. نوشتهها...
قصههای من و مامبزرگ (۲۹)
-
تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 13:26
عصری با هم نشستیم سر تخت روی بالکن. باد میپیچید لای درختهای گردو و زردآلو و شاخههای بید را میرقصاند. گربهای که بچههایش در زیرزمینمان میپلکند، از سر دیوار آمد و کشوقوسی به خودش داد و نشست روبهروی ما روی تیرکی که شاخههای انگور از آن بالا کشیدهاند، همراه ما خیره شد به غروب آفتاب از بین شاخوبرگهای بید، ...
«بعضی وقتا اشکال نداره... بعضی وقتا که یکی ترسیده.»
-
تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 13:26
+ عنوان رو عوض کردم. چون از اون روز مدام یاد یک خاطرهی نوحوونی میافتم. مدام برام زنده میشه اون نوشته. این دیالوگ.
امید چگونه از ناامیدی نیرو میگیرد
-
تاریخ: 1401/8/22 ساعت: 13:26
سال پیش همین روزها بود، همین روزهای سالگرد شبهای شعر گوته که من متنها را مرور میکردم. بخشی از سخنرانی شب آخر گلشیری را فرستادم برای علی؛ یادآوری و خاطرهبازی با بحثهای سر کلاس نظریه. صحبت کردیم و از ناامیدی گفتیم. بهش گفته بودم که ناامیدی من را فلج میکند. پرسیده بودم قوت از کجا میآورد برای این همه تل...
胸がはち切れそうで
-
تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 4:15
انقدر آراماند این روزها که آرزو میکنم کاش میشد چند ساعتی ازشان جمع کنم در کولهام و نگه دارم برای روزهای بعد. حالا که بیشتر راه میروم؛ حالا که هوا گرم شده و آفتاب زندهترم میکند؛ حالا که کتابهایی برای خواندن دارم و کسانی را میبینم و با کسانی حرف میزنم. گاهی جا میمانم وقتی کنار هم راه میرویم و کولهام س...
خانهی شلوغ و پرسروصدای ویزلیها
-
تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 4:15
بعدازظهر یکی از برادرهایم داشت آن یکی را به دوئل دعوت میکرد. آن یکی پرسید کجا؟ و من گفتم تالار نشانها و مدالها! و خندیدند، قبل اینکه بخواهم چند صفحه توضیح بدهم! از نهسالگی من تا یازدهسالگیشان طول کشید رسیدن آن لحظهی فرخنده که من پاترهدی همزبان در دنیایم داشته باشم و حقیقت اینکه به صبرش میارزید. خ....
کککی که مانده گم
-
تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 4:15
کاش زمستان بود و میتوانستم در سوییشرت کلاهدارم قایم بشوم و ساعتها در سرمای شبانه راه بروم تا تمام بشوم روی یکی از نیمکتهای بلوار کشاورز شاید، یا روی چمنها کنار اتوبان. Adblock test (Why?)
رو به رو
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 2:30
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. گر به تو افتدم نظر، طاهره قرةالعین صدای فریدون ف...
من و بهار و شب و پنجره
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 2:30
آه، پنجره... باید بیشتر بنویسم. این وقت خالی چندماهه که هیچوقت دیگر گیرم نمیآید، فقط باید بخوانم و بنویسم، بدوم و فریاد بزنم. از همین حالا میدانم که حداقل دو سفر در پیش دارم. فکرکردن بهشان کمک میکند این تصویری که از خودم پیش چشم دارم، اسیر انزوای خانه، کنار بزنم. خیلی وقت است که بلند و طولانی در جمع...
پایانها آدم را آزاد میکنند
-
تاریخ: 1401/2/24 ساعت: 2:30
در پیادهرو فقط من راه میروم. ماسکم را باز کردهام، باران نرم و آرام میبارد. شب آرام است و خلوت و خنک. تنهاام و سرگردان، اما، اما از ترس خالی. خستهام و امید کمی دارم. گاهی خیال میکنم، اما خیلی رویش حساب باز نمیکنم. چیزی هست، در این راه، در این شب خلوت خیابان سپه که مرا پیش میبرد و میتوانم باقی راه را ...
رد دستها بر تپههای شنی
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
دعا کرده بودم خدایا مرا بینشان کن.
به همهی دوستان پنجره
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
میدونم شما میاید در کامنتها در مورد متن دیدگاهتون رو میگید ولی توی این وبلاگ متنها دربارهی منه و من در برههی سختی از زندگیم هستم و از دل لحظههایی که دارم زندگی میکنم اینها رو مینویسم. نه ک
نسیان
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
این خاطرات تا کدام دفترچه طول میکشد...
اومدی
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
شب بخیر منچستر، من عاشق توام.
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
زندگی را بر چه اساسی نظم میدهی؟ وقتی میu200eخواهی، وقتی تمنا میکنی، وقتی میترسی و قلبت به تپش میافتد و بیتاب التماس میکنی خدایا، تو رو خدا، درستش کن. چه خواستهای؟ از کجا آمده این تمنا؟ میخواهی شبی
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
من از اونچه پشت پلکهامه میترسم.
مرا میبخشید که باز هم سخن از گلهای بنفشه گفتم
-
تاریخ: 1399/4/21 ساعت: 7:13
کاش از فقدان مینوشتم، از خاطرهی دستها روی دیوارهای خانه، از نارنجی پنهانشده زیر کاغذدیواریهای گلبرجسته. کاش در سکوت نیمهشب خانه که چشمهایم حرکت سایهها را رد میزد، از صوت داوودی تو مینوشتم.
خوابم نمیبرد خوابم نمیبرد یک لحظه چشمهای تو را دیدم
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ساندرا بلوم در جزیرهی ترسهایش تک افتاده است
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
بگذار به جای نوشتن، به جای عطش ثبت همهچیز که مبادا در برود و فراموش بشود، به جای آنکه دست و چشمم را به کلمه مشغول کنم، بنشینم روبهروی تو به تماشای آرامش بیکرانهات، برای باقی عمر.