قصهی هجران
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
با پلیور زرشکی نشسته روبهروی من. میگویم اونجا هنوز سرده؟ جواب میدهد من سردمه. چرا تاریکه اتاق؟ نمیبینمت. چراغ مطالعه را روشن میکنم. بدون حرف همدیگر را تماشا میکنیم. دست میگذارم روی صفحهی تلف
رمضان به شیشهی پنجرهام نوک میزند
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
مرا که سرگردان و بیآشیان ماندهام از طوفان بگیر و به خانهی خودت ببر. زخمهایم را مرهم بگذار، آب و دانم بده. آرام سرم را نوازش کن و زیرلبی برایم آواز بخوان. مرا نگه دار تا التیام بالهای شکستهام و
صداهای وهمناکی توی سرم میپیچند
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
این آن چیزی نبود که میخواستم اولینشب ماه مبارک بنویسم. اما اینکه هنوز فکر میکنم به چیزهایی که میخواستهام، به خندهام میاندازد. به تصوری از روال روزها رسیدهام و آماده برای اینکه از لحظههایی ک
نور مهتاب یوسف را در قعر چاه میپایید
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
قبلها تنها که میماندم در خانه، برایم آغاز لحظههای درخشان تکی با خودم بود. بیشترش را کتاب میخواندم. چای میگذاشتم، مینشستم در بالکن بارانی، کف دستم را میچسباندم به گرمای لیوان و باران میخورد به
قصههای من و مامبزرگ (۲۴)
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
سر سفرهی افطار تنهاییم نشستهام. مامبزرگ برایم ماقوت درست کرده، خودش میگوید فرنی. پریشب شیربرنج، شب قبلش آش گوجه و همه را تقسیم کرده که به پایینیها و بالاییها هم بدهیم. مامبزرگ خیلی سال است نمی
گنجشکها در دلم زار میزنند
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 16:48
مرا که رنجدیدهام در پناه خودت درمان کن الهی.
قصهی بیتمام حسرتها (۲۳)
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
خواهر بزرگهی مامبزرگ فوت کرده. غصهدار و بیتاب نشسته اشک میریزه و تلفنهای مکرر سعی میکنند تسلی باشند. کسی تعریف میکنه دیشب خواب خاله رو دیده. خوشحال نشسته بوده توی مسجدی. ازش پرسیده خاله چی شد
شورای الروند
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
روح سرگردان تولستوی، بیاعتنا پیپش را میکشد. هرچه چشم و ابرو میآییم که ناسلامتی پیر خردمندی شما، بیا پندی ده؛ نگاهش را دوخته به افقهای دور از چشم ما. به پای او دمیست این درنگ درد و رنج. شما بگویید: در روزهای سخت چهطور ذهن و روانمان را مستحکم نگه داریم؟
آن دل قیرگون شبزده
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
Imagine dragons_ Demon ترجمه
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سقوط
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
تسلیم میشوم. دیوارهای اتاق تنگتر میشوند. حلقم بسته میشود. به گور میروم.
امشب سه ستاره به آسمان من برگشت
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
تاریکی توهم فراموشیست، گنگی و گیجی قرصهای خوابآور. خاطرهای محو و کدر در سرگیجهها تکرار میشود. پس میزنیم، مست میکنیم، خاک میپاشیم تا از یاد ببریم اما تصویر نیمهای در پس ذهن نشسته و از خاطر نم
نامهای در صندوقچهی کوچک کنار دریاچه
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
جو،تغییردادن بعضی چیزها خیلی سخت است، از شمار سالها فراتر میرود و بسیار انسانها برایش تلاش میکنند و پیش از آنکه به آن غروب دلخواه پشت پنجره برسند (آن روز خرمی که همهچیز در جای خود قرار گرفته،) ع
ای لالهی صحرایی، نشکفته چرایی؟
-
تاریخ: 1399/1/3 ساعت: 1:50
هرگز ز دل امید گلآوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست _سایه موسیقی
خدای گلهای سرخ، به باغچهی کوچک ما نگاهی کن.
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
بهخاطر آن صبح روشن که نور در کوچه میپاشد و لنگه کفش کتانی آویزان از سیم برق در نسیم تاب میخورد. بهخاطر گربهی کوچک پشمالویی که خمیازهکشان سرکوچه به انتظار من میایستد. برای چنارهای بلند خیابان ک
ستارهای در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد.
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا.»
سلاماً علی من حاربوا اللیل و عند الصباح بالاکفان قد عادوا
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید.
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
گوستاو عزیزم، من عاشق روزهاییام که پیش از طلوع، برف انبوه روی زمین را میپوشاند و بعد با آمدن آفتاب، همهاش رودهای پر آبی میشود، جاری کف خیابانها و یکعالمه برکهی کوچک در پیادهروها و آبشارهای ریزان از سایهبان مغازهها.
بیهیچچیز شدهایم.
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
خدایا کاش من میمردم و این مصیبتها سرمون نمیاومد. کاش من هم میمردم و این مصیبتها رو نمیدیدم.
لما سبقتنی؟
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 5:36
میخواهم بیایم تو را در آغوش بگیرم و تا شب و روز هست بر شانهات گریه کنم، ببینم آیا ذرهای از این دل خون آرام و قرار میگیرد؟