ولی چه دور، ولی چه دیر
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:02
دستم خالی بود و دینی به گردنم. چیز زیادی بلد نبودم ولی همه را خرجش کردم. سال گذشته بود و حالا رسید، برای تولدش. رادیو چل، به روایت فریدون عموزاده خلیلی قیصر، چون پیامی دشوار کار کوچکی برای نشریهی چلچلراغ که دور از انصاف بود اگر به شما نشانش نمیدادم.
گل سرخ در شب بیابان
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:02
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پ
عجیبترین لحظهی ششم اسفند
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
مامبزرگ تازگیها اخبار انگلیسی نگاه میکند.
آخرین شکوه از زمستان است یا نخستین ترانههای بهار؟
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
مثل یک کره اسب رم کرده، در دشتهای تازه سبز از صدای رسیدن بهار، هی غلت میزنم، غلت میزنم، غلت میزنم. خ. شما بگویید، مثل چی؟
بار هستی
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
این همه بغض را در کدام جیبم جا بدهم و با خودم ببرم این طرف و آن طرف، که نریزد، تهران را دریا نکند؟
آخرین روزهای زمستان
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
برگرد بهار جان، بیا.
طلب
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
۲۳:۱۹ گفت برو ببین چی فرامیخواندت. یک خودکار دم دستم بود و یک تکه کاغذ. پیش کشیدم و چیزی نوشتم. سر بلند کردم، ۲:۲۷ روز بعدش بود.
نقش روی آب
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
آینده یک حباب کف است روی آب. هرلحظه رنگ عوض میکند و دگرگونه میشود. همسرم میگوید مجموعهی انتخابها و پیامدها. همچین ناشناخته هم نیست. میتوانی احتمال وقوعش را حساب بکنی. میگویم تا جعبه را باز نک
پاسبان حرم دل
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم _حافظ مت
عید دیدنی
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 3:08
خودتان خوبید الحمدلله؟ خانم خواهر خوبند؟ هوا چه سرد کرده! خودمانیم حالا، جدی جدی هیچ چیز دیگر نمانده، نه؟
مامبزرگ، مامبزرگ من (۱۶)
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 1:47
به خانه رسیدم و دیدم ایستاده پای گاز و کوه سیبزمینی سرخکرده کنار دستش. شبیخونی زدم و گفتم بیا شیرینی مامبزرگ. عکس انداختم و در اینستاگرامم استوری گذاشتم: بچهها تکتک زنگ زدند خانه. من توی تاری
پر از خالی و تناقض و نشدن
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 1:47
دعوایشان کردم. نه از آنها که داد و بیداد راه میاندازند و بچه را متهم میکنند که بیمسئولیت است و کودک و فهمش نارسیده. قدیمها یکبار امتحان کرده بودم. شبیه من نیست. جواب هم نمیدهد. از آن دعواهای م
به پناه امن پنجره برگرد
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 20:29
صدای باران میآید. فوتبال میدیدم. مثل یک قصهی کشدار بیواقعه بود. صدایش را قطع کردم. خانه تاریک بود. چهار زانو نشستم و به صدای نفسهایم گوش دادم. گلویم خسخس میکرد. همهی تخمه فلفلیهایی که سپهر ج
نخفتهایم که شب بگذرد سحر بزند
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 20:29
خانه که بودم، شبها زود سر میرسید. خانه حوالی ساعت ده دیگر خاموش میشد. نه اینکه همه بخوابند، هرکدام به گوشهی تاریک خودمان میخزیدیم و شبمان را قسمت میکردیم با خیالی، شعری، زمزمهای. کسی کاری به
بار دیگر یونایتدی که دوستش داریم؟
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 20:29
«در قعر هاویه، صدای رستگاری به گوش میرسد. لحظهی تاریک، لحظهای است که پیام واقعی تحول در شرف آمدن است. در تاریکترین لحظهها، نور فرا میرسد.» _قدرت اسطوره هفتهی هفدهم لیگ برتر، منچستر با 19
پسرخواندهی فاینمن
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
قابل نیستم برای اینکه حرف بزنم از چگونه بودن یک آدم. معمولا هم از این کارها نمیکنم. حالا میخواهم بکنم. از دست ندهید وبلاگ این پسرک فیزیکدان را که صفای وجود مهربانش در تمام کلماتی که مینویسد هوید
از روزانهها
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
این روزها را دوست ندارم. ذهنم مشغول است. فکر میکردم به اینجای زمان که برسم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. ایدههای بسیاری توی سرم چرخ میزنند، طرحهای مختلفی برای مطالعه ریختهام، قرار گذاشتهام
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
چه شد پس؟ به نفسنفس افتادی. پاکشان میروی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک میمالد. جواب سلام نمیدهی. اخمهایت را کشیدهای توی هم و دستهایت را مشت کردهای توی جیب، سرت را انداختهای پایین و
چهطور شد؟ تموم شد؟ کجا رفت؟
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
بعضیها رفتند. بعضیها دیگران را هم بردند. بعضیها تلف شدند. بعضیها جان سپردند. بعضیها را قربانی کردند. بعضیها را کشانکشان بردند. بعضیها خودشان را فدا کردند. بعضیها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح دادند. سر بعضیها رفت بالای دار. بعضیها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند. بعضی جان دادند. بعضی جا...
جهان با عینک رمان
-
تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
بابا لنگ دراز عزیز، چک مقرری ماهانه دریافت شد. از شما خیلی ممنونم. اولین کاری که باید با آن میکردم، خریدن کاموای پشمی سبز بود برای بافتن شالگردنی که مثلا قرار است مادربزرگم برایم بفرستد. او پیرزنی