تابستانم را پس بده - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
از بالای دیوار، سرک کشید، یواش خندید و گفت:« دارم برمیگردم.»
نقطهی آبی کمرنگ - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
از این دیدگاه مسلط دورافتاده، زمین ممکن است هیچ علاقه خاصی را برانگیخته نکند. اما برای ما، این فرق میکند. دوباره به آن نقطه نگاه کن. آن [نقطه] همین جاست. آن [نقطه] خانه است. آن [نقطه] ماییم. بر روی آن هر که را که دوست داری، هر که را که میشناسی، هر آن که تا به حال نامش را شنیدهای، هر انسانی که تا کنو...
قصههای خورشید (7) - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
طبق معمول، داره دعوام میکنه که چرا سهتا بشقاب لوبیاپلو نخوردم. یا چرا صبحانه، خامه و عسل و گردو و ارده شیره و پنیر و کره و چی و چی و چی رو با هم نمیخورم. میگه: آخرش میافتی میمیری مجید. میگم: مجید؟ گوشهی لبش خنده میشینه: همون پسره که با بیبی زندگی میکرد. خ. یکبار دیگه پیش از این هم، از اشارهی مامبزرگ...
سرو چمان من چرا.. سرو چمان من چرا.. - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
"هل أعترفُ بأنـِّی لم أحبَّ أبدًا مثلما أحبـُّک؟ و هل أقولُ: و لن؟.. " _ ترکی عامر متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش...
ماییم مست و سرگران - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
این روزها که میگذرد٬ شادم که میگذرد این روزها٬ شادم که میگذرد. قیصر امینپور
تاریخ شفاهی ایران - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
(از سالهای گذشته میگوید، از داریوش و داود و فریده.) _ اینها خدا و پیغمبر حالیشون نبود. یک روز نشسته بودیم توی حیاط، از میون حرفهاشون شنیدم «ما انقلاب کردیم که خودمون حکومت کنیم، نه که افسار رو بدیم دست آخوندا ». فهمیدم اینها توده ایَن. + توی حیاط شما چیکار میکردند مامبزرگ؟ _ فراری بودند. یک سال توی ...
پرندهها به تماشای بادها رفتند - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
نکنه نگات صدام نکنه - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
باران میکوبید به سقف شیروانی کتابخانه. مداد از بین صفحات کتاب تست قطور، قل خورد و افتاد روی میز. کتاب بسته شد. مهدیه، با نگاه بیحالتش، از پنجرهی باز خیره شده بود به حیاط خیس مدرسه، که باران سیلآسا میبارید و میلغزید روی زمین، در شیب گوشهی آبخوری جمع میشد و بالا میآمد. گمان بود که میخواهد ما را در خود...
u200e - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
وقتی کنار تو ایستاده بودم، روی صخرهای کنار آبشار سیاهتاش، بهار بود، چهل دقیقه در جنگل راه آمده بودیم، بیحرف، مسحور طبیعتی که به خواب و خیال میمانست. تنها، صدای برگهای ریختهی راش میآمد، راه باز میکردیم از میانشان که انباشته روی هم تا زانوهایمان میرسیدند. نسیم آرامی میآمد، ذرههای ریز آب میوزید، نشست ر...
صفای باطن چایدارچین سحری - تاریخ: 1397/1/29 ساعت: 15:37
سیاهدل که میشوم٬ روزه میگیرم. فارغ از دغدغهی کسالتبار چیزی خوردن٬ روزم را به نوری روشن میکنم که آخرین فنجان چای قبل از اذان صبح٬ در دلم زنده کرده.
دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 10:59
خ. برای او و من، که دلمان پستهای مفصل میخواهد و وبلاگu200eهای پرحرف. گفت ده و نیم انقلاب میرسد. اول صبحی، هیچ آمادهu200eی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیشu200eتر میu200eخوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملالu200eانگیز دربارهu200eی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سر...
لولاک لما خلقت الافلاک - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 15:08
کوچک که بودم، برایم قصه هایش را می گفت. سوادم که به خواندن رسید، ده تا کتاب برایم خرید که از او می گفتند، از تولد تا سال یازدهم هجری. بعدتر، قرآن که می خواند، صدایم می زد و می گفت:« گوش کن، از او گفته "و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین"». دیشب، سرم به کار بود که پیامش رسید:« سلام بابا. میلاد فرخنده مسع...
Oblivion - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 15:08
_You left me _Sire_two Legacies A Legacy of Love A Heavenly Father would suffice _Had He the offer of _You left me Boundaries of Pain _Capacious as the Sea _Between Ete ity and Time _Your Consciousness_and Me Emily Dickinson_ p.s. Astor Piazzolla_ Oblivion
بینش شبانه - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 15:08
این احتمالا، جمله ای از یک رمان عاشقانه ی کشکی ـه؛ یا دیالوگ فیلمی که ندیدم ولی از بس این طرف و اون طرف تکرار شده گندش در اومده. از کجا رفته تو کله ی من نمی دونم، ولی امشب که همه خواب بودن و "بی خوابی در سیاتل" رو نگاه می کردم، مثل "وقوع بی موقع"و " نا به هنگام" و "توقف بی جا"، پیچید جلوم و زل نگاه ...
و ناگهان سه شنبه.. - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 15:08
پیش نوشته: برای آبی، که به خاطره هایم گوش می کند. "بهترین لحظهها، لحظههایی که در حلقهی کوچک ما، قصه از هرکه و هرکجای زمین و زمان بود، قصهی عاشقان بود. راستی، روزهای سهشنبه، پایتخت جهان بود." خیلی دلم میخواهد بدانم، چه قول و قراری داشته با سهشنبهها قیصر، که اینu200eگونه با مهر و آه، از خاطرههایش سرود...
گوشه ی دفتر مشق خورشید - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 2:19
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 15:31
مامان می گفت:" وقتی تو اون راهی، رو به روت حرم عباسه و پشت سر ثارالله، یک چشمت به پشت سره و یک چشم به رو به رو. اسمش دو دلیه. نمی تونی بزی از این ور، دلت هم همش هوای اون طرف رو داره." می گفت:" به محض این که بیرون میای دلت تنگ می شه و دلتنگیش می مونه تا بار بعد که برگردی. همینه که هرکسی یه بار می ره،...
من مردمم رو دوست دارم. - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 15:31
هیچی سخت تر از دیدن اشک هاشون نیست، وقتی که هیچ کاری ازم برنمیاد.
گذشتن و رفتن پیوسته - تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 15:31
گز می کنم سنگ فرش های خسته ی دل مرده ی لگد خورده زیر پای کوبی هر روزه ی عابران را. نبض شهر را می گیرم، سر به سینه ی شهر می گذارم، نفسش بر نمی آید. آرام آرام شریان اصلی حیات شهر را گز می کنم. با کفش هایی که کمی گشاد است به پایم، با شلوار خاکی و مقنعه
I can't take my mind off you - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
شاید که تو دیگر پیدایت نشود که در روزهای من سرک بکشی٬ شاید که دیگر نتوانم از پشت این پنجرهی آبی نگاهت کنم. یادت اما٬ هنوز روشن و گرم٬ عزیزترین دلخوشی لحظههاست.