جرات آغاز را از من نگیر
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
و بزرگترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال مینشستم و برای آینده رویا میبافتم٬ در وهلهی شوقناک آغاز قصههای دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدمهای پیشرو را گرفتند.
لطفا یک جور کامنت نگذارید که آدم کهیر بزند!
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
بعضی وبلاگ ها را بسیااار دوست دارم و به همان اندازه، بسیااار، از کامنت هایی که می گیرند متنفرم. بعضی ها در این بلاگستان واقعا حیف شده اند.
مکافات های من و مام بزرگ (6)
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
امشب تولد مام بزرگ است و من یک هفته است در کانال های تلگرامی فامیل، در حال رایزنی برای غافلگیری تولدانه هستم. و حالا که دایی وسطی رفته کیک بگیرد و زن دایی با قابلمه ی لوبیا پلو و خاله ها با کوچ و بچ در راه آمدنند؛ مام بزرگ دارد تهدیدم می کند که اگر آسیابش را از طبقه ی بالای کابینت نیاورم که همین الا...
اطلاعیه
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
مورد اول: تا ۱۲ آبان٬ مصلی امام ٬ نمایشگاه مطبوعات به راهه. اگر که رفتید٬ به غرفهی ۱۳۷ ٬ غرفهی چلچلراغ هم سری بزنید. من هم دوشنبه یحتمل از ساعت سه اونجا خواهم بود. مورد دوم: اگر پنجره مخاطب اصفهانی دارد که مایل به دیدار وبلاگی میباشد٬ کامنت خصوصی بفرمایید لطفا.
:لبخند
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آنجا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان ندادهبود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم. بعدش پناه بردیم آنجا. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک ب...
تو بگو عزیزم٬ من چطور بذارمت و برم؟
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
دوباره به پشت سر نگاه میکند. میخواهد تصویر پل نورانی را بر رود زایندهی خشک ٬ زیر نور لطیف قرص کامل ماه که میدرخشد در پهنهی آسمان تیرهی نیمهابری٬ به جانش حک کند.
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 6:39
احمق مردا که دل در این جهان بندد،که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند. خ. شمایی صاحب و مالک هرچه که هست، دور از ادبه که دخالت کنم.. ولی تصدقتان بشوم، "گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را." خ. حواسم هست.
قیصر جان٬ این روزهای بودن تو٬ شوق را در من بیدار میکند.
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
این باد بیقراری٬ وقتی که میوزد٬ دلهای سر نهادهی ما بوی بهانههای قدیمی میگیرد. و زخمهای کهنهی ما٬ باز در انتظار حادثهای تازه خمیازه میکشند. انگار بوی رفتن میآید. خ.قیصر. آینههای ناگهان.
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
خ. کارگاه نقاشی مارک روتکو.
یا وتر الموتور
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
سلام٬ از من که ناراحت نیستی؟ امسال هیچ عزاداری نرفتهام. حتی آن شب که هیئت زنجانیها٬ شور به پا کرده بود توی کوچه و مامبزرگ و صندلیاش را نشانده بود جلوی در٬ به هروله و زاری؛ من نشستم توی اتاقم و سایهی مردان عزادار را نگاه کردم. مامبزرگ با دو لیوا
از پاییزترین لحظهی سال صدایت میزنم.
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گرم یاد آوری یا نه...
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
ماه کامل امشب مهمون آسمون منه. یادته تو بچگیا٬ تو قصهها٬ خورشید خانوم بود ماه آقا.. یادته قصهی شب یلدا رو؟ یکی بود یکی نبود٬ خورشید خانوم بود که همه روز صبح تا غروب مینشست چشم به راه که ماه سر برسه. اما کیه که ندونه؟ تا خورشید تو آسمونه٬ ماه بی
ببار ای بارون ببار..
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
از پلهها پایین میرم. میایستم وسط حیاط که دونه دونه نم نم بارون نشسته روی موزاییکهاش. سرم خیسه. رفته بودم حمام که شاید حالم بهتر بشه. بهنظر من آب گرم٬ مسکن تمام کسالتهای جهانه. سرم خیسه٬ باد میاد یکم. نگاه میکنم به آسمون که قرمزه٬ بنفشه. آسمون
روزهاست روی دلم سنگینی میکنه
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 22:04
گاهی یه اشتباهی میکنیم که تقصیری در وقوعش نداریم. یا شاید هم مقصریم اما اتفاقاتی که بعدش پیش میاد و همهچی رو خراب میکنه٬ خواست ما نبوده. گاهی اشتباهی پیش میاد از جانب ما و به عزیزانمون و دوستانمون آسیب میزنه و ما هیچ کاری٬ هیچ کاری نمیتونیم بک
خیار درازه، موزم همین طور!
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:36
ببین گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. آن روزهای چهارسال پیش، آن موقع ها که من پانزده ساله بودم، یک نوجوان احمق ساکت ترسو، شاید بهترین حادثه ای که خدا می توانست سر راه من بگذارد شما بودید. نمی دانم چطور شد که انقدر خوب؟ شانس نه، دلم می خواهد بگویم خواست خدا بوده که آدم هایی این طور جور...
من من -۱
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:36
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
جان من٬ جان من٬
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:36
آفتابا٬ چه خبر؟ این همه راه آمدهای٬ که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را دیدی سر راه؟ مثل من پیر شدهست؟ چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟ نه ٬ چرا میپرسم. ارغوان خاموش است. دیرگاهیست که او خاموش است. آشنایان زبانش رفتهند. ارغوان ویران است هردومان ویرانیم. سایه٬ کلن- خرداد ۹۶
عطر سنبل٬ عطر کاج
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 1:06
من از روز تولدم میترسم. روز مهمی برای من است. روز حساب کشی از قول و قرارهای یکساله٬ روز حساب پس دادن که چه کردی و چه شد؟ کجای کاری؟ روز تصمیمهای مهم یک سال آینده. از این بابت روز ترسناکیست این سیزده شهریور صاحب مرده. بههمین خاطر سعی میکنم این روز به هیچ وجه خانه نمانم. صبح تا شب توی خیابان راه میروم...
صفحه ۱۹۵
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 3:18
اندرو مارتین عزیز٬ از آنجایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا میزنم. الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یکشنبه است. من ایستادهام جلوی آینهی دستشویی و تو را میخوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنیاش این است که قایم شدهام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در ...
برای اولین شب نوزده سالگی فقط به این جمله ی آبی گوش کن
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 3:18
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید