دوستان اهل قلم.. - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 23:25
... هر کسی را، هر قبیلهای را توتمی است، توتم من، توتم قبیله من قلم است. قلم زبان خداست قلم امانت آدم است قلم ودیعه عشق است هر کسی را توتمی است و قلم توتم ماست… دکتر علی شریعتی خ.امروز٬ ۱۴تیر٬ روز قلم. خ.عنوان. تلاش زمر برای صدا زدن صبا و شهناز که زیادی از ما جلو افتاده بودن. نمایشگاه کتاب٬ اردی
لیلی نام دیگر اردشیر است - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 1:01
پیرو همون مسائل خوشحالی پراکنی، برای لیلی پریسا قصه ی "دختر نارنج و ترنج" رو خونده بودم. براش کامنت گذاشتم که لطفا تلگرامش رو بده تا براش بفرستم. یک هفته ای گذشت و خبری نشد. دوشنبه و پنجشنبه هم که هرهفته موعد پست گذاشتنش بود، چیزی ننوشت. داشتم از نگرانی دق می کردم که اومد و برام نوشت.. لیلی خانم
نیازی نیست خودتو به کسی ثابت کنی - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 1:01
همین که خدا می دونه بسه. همین که خدا می دونه بسه. الیس الله بکاف عبده؟
بعد از دق دادن خودش و حنا - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 15:38
آقا٬ ما همین پایین یه پست گذاشتیم از مساحت زیستمون٬ منتها چون قبلا پیش نویس بوده٬ الان که ارسالش کردیم ستاره ش رفته قاطی اون قدیمیا روشن شده. پاشین برین اونو بخونین. خ.لطفا البته. امضا: طاقت ندارد. خ. حل شد به مدد جناب تد. این پست به علت قند عسل بودگی حذف نمی شود.
مساحت زیست - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 15:38
این هم مساحت زیست بنده. تخته شاسی و کاغذ A3 از ملزومات هر روزه س. خط کش چوبی اسمش خط کش T و از سالهای دانشجویی مادر برای من مونده. مداد رنگی پلی کالر ۳۶ رنگ لیرا.. هنوز دانشجو نشده بودم. کادوی تولد برام خریدن. عاذین و بابای مداد رنگیا.. کتاب حافظ رو ۵ سال پیش از حافظیه خریدم. یه مدت جا موند
مفصل تر یا مرور سالیانی که گذشت - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:57
عرض سلام و ادب! میخوام یه خبر مهم بهتون بدم. بذارین از اولش شروع کنم. پنجم دبستان بودم، کتاب درسیمون ته هر درس، یه صفحه برای انشا داشت. اولین بار، دبستان حضرت رقیه، کلاس 5/1 ، وایسادم جلوی تخته و اولین انشامو از توصیف خونه ی قبلیمون، مسون درختای توت و آواز گنجشک ها خوندم. وقتی تموم شد، همه برام دست
خلاصه ی کلام یا پست قبل به عبارت دیگر - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:57
گفت که راجع به سفر بنویس. همان طور که یک رفتگر، نیمه شب ها کوچه ها را جارو می زند؛ یک معمار فضاها را خلق می کند؛ یک باغبان دم دمای باهار بنفشه کاری می کند؛ من موظفم، مکلفم، از من خواسته شده و مسئولیت دارم که یک سر رسید تاریخ گذشته را باز کنم، ته خودکار مشکیم را بجوم و بنویسم. بنویسم از سفر..
ای خدا ای خدا ای خدا - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
حتما. چشمامو می بندم میگم: خدایا هوای خورشیدمونو داشته باش...سالم باشه. به آرزوهایی که به نفعشه برسه. لبخند از لباش جدا نشه. خدایا کمک کن رویاهای قشنگ خورشیدمون واقعیت بشه...از ته دل احساس خوشبختی کنه...و...و...و... حتی اسمتو هم نوشتم که یادم نره :)
گوشه ی دفتر مشق یک خورشید - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
:)) ذاتی که نیست. اگه بدونین چقدر مادر حرص خورد.. اول دبستان می نشست بالای سرم که خوش خط بنویس. اگه بد بود پاک می کرد دوباره از اول.بعد از اون هم کلی مشق کردم که بشه یه چیز قابل قبول. یکی دیگه هم که خیلی دوسش دارم گفته بود شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند. ولی آقاگل م...
arch daily - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
گردتم درد می کنه. اولین بار نیست که کار حالمو بد می کنه. وقتی مچت از درد نمی چرخه٬ وقتی انگشتات بی حس میشن و دیگه نمی تونی راپیدو بینشون نگه داری. وقتی نشستن برات سخت میشه. وقتی پاهات خواب میرن چون پیش میاد دو روز بایستی و کار کنی. وقتی درد مهره های گردنت یه همراه همیشگی میشه. تیر می کشه.. انگار خنج
یه طوری نگاه کرد که از اینکه من خواهرشم خوشحاله - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:36
بهش گفتم سپهر، من همیشه دلم می خواسته یکی از این پیرهنای 7 آستین بلند داشته باشم. به کسی نگو.. خب؟ خ. این بشر یک عکس آدمیزادی نداره. خ. مشکیش رو بیشتر..
زندگی دست از سر ما برنمیداره - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 19:26
جالبه جفت چیزایی که میگی وجود ندازن!یعنی چی یعنی اینکه بی پولی که وجود نداره که در واقع هرجایی که پول نباشه رو میگن بی پولی و حماقت هم وجود نداره که هرجایی که دانش کافی نباشه رو میگن حماقت خوب این رو هم میدونیم که خیلی چیزا توی این دنیا هستن که از اولش سرجاش نیستن و ما باید بریم بیاریمش سرجاش حالا
سکوت زبان منه - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:04
انقدر برات حرف میزنم گوشات... نه چیز. چشمات سوت بکشه :))) +ایضا دقیقا همون کامنت مستر مرادی. فکر می کردم مثل اس ام اس خالی که نمیشه، کامنت خالی خالی هم نمیشه. +خورشید، من یه تمایل عجیبی دارم الان تو کامنت دونی دونه دونه کامنت های بالا رو ریپلای کنم. به نظرم به خاطر همونه که خواستی سکوت باشه. تشابه ع...
من میخوام، خودش نمیذاره - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:04
اولین بار، ده دوازده ساله بودم، مام بزرگ داشت دکتر سلام نگاه می کرد. آقای دکتر از اهدای عضو و نجات همنوع می گفت. گفت که بهتر است اهدا کننده، این تصمیم را با خانواده در میان بگذارد که پس از احیانا مرگ مغزی و برای احیانا اهدای عضو رضایت بدهند. رو کردم به اهل خانه و گفتم که من راضیم. اهدایم کنند. که گ
شهر من، من به تو می اندیشم - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:04
مندرد در رگانمحسرت در استخوانمچیزی نظیر آتش در جانم پیچید. سرتاسر وجود مراگوییچیزی بهم فشرد تا قطرهای به تفتگی خورشیدجوشید از دو چشمم.از تلخی تمامی دریاهادر اشک ناتوانی خود ساغری زدم. شاملو خ. نوشته بود اگه دلت آروم نمی گیره، برو تو خیابون و بین مردم بچرخ. دلت قرص میشه. نشسته م رو پشت بوم و ن
بی خانمان - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:04
مثل همیشه صفحه ی سفیدی باز کردم و در خودکار مشکی را چسباندم به تهش. عنوان٬ بالا سمت راست. شروع کردم به نوشتن جملات پراکنده ای که خط اصلی نوشته را ازشان بیرون می کشم. روال٬ عادی و همیشه بود. شب هم بود و چراغ کوچه روشن. کلمه.. کلمات اوضاع را عوض می کنند. خواسته و ناخواسته می پرند بیرون و حمله ور می شو
به یاد آر - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 22:47
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسهبه خاطر سایهی بام کوچکشبه خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریابه خاطر یک برگبه خاطر یک قطرهروشنتر از چشمهای تو نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپرنه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شایدنه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی توبه
ز من تازه مسلمان بگذر بگذر - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 22:47
همه زندگی من اون لحظه س که نشستی رو به روم و آواز می خونی.. خ. فکر نمی کردم زنده بمونم و ببینمش که شب دهم می خونه.
تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟ - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 22:47
الهی، ان اخذتنی بجرمی، اخذتک بعفوک. و ان اخذتنی بذنوبی، اخذتک بمغفرتک. و ان ادخلتنی النار، اعلمت اهلها انی احبک. الهی، ان کان صغر فی جنب طاعتک عملی، فقد کبر فی جنب رجائک املی. الهی، کیف انقلب من عندک بالخیبه محروما، و قد کان حسن ظنی بجودک ان تقلبنی بالنجاه مرحوما. الهی و قد افنیت عمری فی شره السهو ع
وقتی برج زهرماری به دیگرون نپر - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 22:47
وسط قیامت٬ نشسته بودم روی مبل و بیخودی تلگرامو رفرش می کردم. دورم خونواده می چرخیدن و فرشا رو لوله می کردن و تلویزیونو رو دست می بردن. وسط خونه ی خالی ٬ به قول مامان با هفت من بغض٬ نشسته بودم و به روی خودم نمیاوردم. منتظر یه اشاره که بترکم و داد و بیداد و کودتا.. اومد و نشست رو لبه ی مبل. قدش کوتاهه