درازنای شب اندوهان را از من بپرس - تاریخ: 1396/6/11 ساعت: 7:56
آیا ما سزاوار بودیم تمام خیابان را در باران برویم، و در انتهای خیابان، کسی در انتظار ما نباشد؟ احمدرضا احمدی خ. کی میرسیم به آخرش؟ ا. تو خیلی به نتیجه اتکا میکنی خورشید.
ای شبان سرگردون شهریوری - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 6:23
داره تموم میشه.. حواست هست؟ خ. دور شو دوشنبه٬ نیا٬ نیا. خ. شبان نیره امیدم به صبح روی تو باشد.. و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات
دهنتو ببند و بحث نکن - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 1:43
اصلا ما با اختلاف نظر زادهایم. تقریبا هرچیز که او بگوید من مخالفم و اگر نباشم حتما یک جوری میگویدش که مخالفش بشوم. داستان هم کهنه ست٬ از زمان کودکی های من٬ یا پوریا٬ یا درواقع همهی بچههای کوچکتر از او در فامیل. چشممان به او بود همه. حرفهایش حرف ما میشد. علاقهمندیهایش سلیقهی ما بود. چرا؟ چه میدانم. ش...
تا الان که یک ساعت زودتر رسیدم متروی فردوسی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:01
از پیادهروی اون سمت دست تکون داد و بدو بدو از خیابون رد شد. در حین درگیری با آستین چپ ژاکت زرشکیهش سلام داد و گفت : از کی اینجایی؟ دوباره یه ساعت زودتر اومدی؟ بابا آخه برای چی انقدر زود میای که معطل شی؟ اگه دیر بشه هم خب من منتظرت میمونم. که بهش گفتم ساکت شه و راه بیوفته٬ استرس دارم.خ. دلم تنگ شده ب...
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
بشنوید خ. بننده خوبم. درحال بازسازی بعضی جنبه های زندگی می باشم. تشکر از احوال پرسی هاتان. خ.. می بخششید برای پست قبلی و پست بعدی. و معذرت خواهی که فرصت نمی کنم کامنت ها رو پاسخ بدم. خ. نظر بنده اینه که دیازپام وبلاگ خوبیه.. بشنویدش.
در این کولاک دل آشفته ی دم سرد.. - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
به نظرم می تونم با دستور زبان ازدواج کنم.
نامه ای به یک آبی یا اگه جرات داری تو٬ نیا دنبالش - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
زیاد زمزمه ش می کنم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
حال من حال و روز خوبی نیست خسته ام، خسته، او نمی فهمداین طبیعی است ببر زخمی را ببر روی پتو نمی فهمدبین ما مرز درد فاصله بود مثل یک رشته کوه پیوسته مثل یک صهیونیست غمگین که به زنی توی غزه دل بستهمن به پایان خویش معترفمجفت پرواز او نخواهم شد من همین جوجه اردک زشتمحتم دارم که قو نخواهم شدخسته ام مثل تی
چرا اسم من خورشیده ولی دوزار شبو نمی تونم سحر کنم؟ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. Tempest sonata n.17 جناب آقای بتهوون
نازلی سخن نگفت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
دیدی آدم یه آهنگ عاشقانه میشنوه یاد شکست عشقیش میفته؟ الان گلدونتو دیدم یاد گلای خودم افتادم :(کاکتوسم داره می پوسه و کاری از دستم بر نمیاد شمعدونیمم بی حال شده :هق هق نازلیت با اینکه قهر کرده ولی چیزی از قشنگیش و ناز بودنش کم نمیشه! :) اصن خدا حفظش کناد :))
نشستم روی سکوی ورودی چهارم زیرگذر چهارراه ولیعصر - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
خدا رو چه دیدی؟ یهو میام میگم مرادی پاشو بیا من وسط رشتم. من هم. خونه برام تنگه. من که خونه ندارم اصلا.. خونه ی من شهر منه. به خیابوناش٬ به کوچه و پس کوچه هاش وابسته م. امروز که کسی نیومد.. پیاده برگشتم. یک ساعت و ربع پیاده راهه از چهارراه ولیعصر تا چهارراه معزالسلطان که خونه ی مام بزرگه. انگار وقتی...
سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:47
اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم میکرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. من نم...
آبی میگه... - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 2:15
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تلاش نافرجام در باب طنزنویسی - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 19:23
همه چیز از ذات فضول انسان شروع شده. از روزی که این موجود بی زبان نادان، به سرش می زند که دنیا شاید چیزی بیشتر از غار و چهارتا درخت دورش باشد. بار، برمی بندد و نیزه به دست و لاشه ی گراز شکار شده بر دوش، به کشف و جستجو٬ به سمت سرسبزی پای کوه ها راه می افتد. چند شب و روزی را در جنگل ها به کشف تمشک و آ
شب یکشنبه بیست و پنج تیر - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 19:23
چادرش رو سر کرد. حسابی گنده شده بود. تک تکمون رو بوسید. وقتی گفت خداحافظ مثل خودش جواب دادم به سلامت. نگاهش کردم که آروم آروم از پله ها پایین رفت. گفتن برامون لالایی بخون. لالایی خوندم٬ یه شعر کودکانه خوندم و گفتم علی کوچولو رو می خونم بعدش بخوابین. رسیده بود به اونجا که خونه شون در داره.. در خونه ش...
لطفا بیشتر اسممو صدا کن - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:33
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گاهی به کتابات سر بزن - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:33
در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه دسته ی یکم: هدایا شاخه ی اول: بابا من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من ه
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:33
من یک آدم خانه ای بودم و او یک آدم بیرونی. دنیا را اگر قسمت می کردند، سهم من همین گوشه ی امن خانه بود. دریچه ی کولر را تنظیم کنم روی تخت خوابم، پتو گلبافت بکشم تا بالای گردن و بخوانم "در سالهایی که جوانتر و به ناچار، آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کن
بیم است که یهو نخیزد از رخوت بدن.. بیا او را صدا بزن - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:33
دلم میخواد کلمات رو بغل کنم. خ. فقط همین.خ. متوجه هستم که انقدر بامزه هستین که بیاین تو کامنتا اسممو صدا کنین :) نکنین آقا.. نگارنده اعصاب ندارد.
ساعت چای - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 5:33
سه تایی نشستیم پشت میز آشپزخونه. سه تا فنجون چای و ظرف سوهان و چهارتا چشم کوچک پر برق که بخارچای رو دنبال می کنن. به اونی که قد بلندتره میگم که دیشب نباید اون طوری رفتار می کرد. میگم که باید مواظب مامان باشه. مرد شده دیگه.. داره میره کلاس اول. تازه دیشب که نیومد پیش ما بخوابه چه شعر و قصه های قشن