:سر کیف
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 22:47
هیچی بیشتر از یه نوشته ی خوب منو سر ذوق نمیاره. هیچی مثل یه شعر خوب نمی تونه حال و هوامو عوض کنه. امروز روز وبلاگی خوبی بود. خ. سوال. من برای خوشحال کردنت چیکار میتونم بکنم؟
صبح سی ام اردیبهشت را از یاد نبر
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 23:43
پارسال برایتان نوشتم چه من باشم یا نباشم فردا از آن شماست! و امروز در نوروز پیش رو قلبم عین دریا روشن است و گواهی میدهد که: سال ۹۵ هم، سال شماست. تا روز به روز در سایه حضورتان دایره تنگ افراطیها تنگتر و گشایش پنجره اعتدال فراخxadتر گردد. همچون شاگر
اعصاب نداره :|
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 23:43
دو روزه داریم اثاث خونه ی مام بزرگو جمع می کنیم. قراره کاغذ دیواریا رو عوض کنن و برای اتاق دیوار بکشن. پیرزن از صبح که چشم باز می کنه شروع می کنه.. کمدا رو میریزه بیرون، کتابا رو تو کارتن می کنه، یهو نیست میشه میری می بینی زیر تخت داره کیسه ها رو می
گلستون خونه فقط بوی مادرو کم داشت
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:13
کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی ی
به تابیدن ستاره ها تو دل سیاه شب عادت می کنیم
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 15:13
برای امروز من دعا کنید لطفا
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
اصولا من در مواقع حساس آدم بی خیالی هستم. به همین خاطر می توانم عکس العمل بهتری نشان بدهم. مثلا یک بار سر بازی والیبال ایران_آمریکا، از شادی گرفتن یک امتیاز حساس، سپهر از روی تخت پرید و افتاد روی دست چپش. استخوانش از آرنج 45 درجه به داخل چرخیده بود.
گم شده راه بندر بارون میاد جر جر
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
لطفا نذارین برین. خ. میخواستم اون شعر شاملو رو بخونم براتون. بلد نبودم وویس تلگرامو به فایل صوتی تبدیل کنم.
ده تا تخم مرغ، نیم کیلو گوجه، یه کیلو سیب زمینی..
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
خانه داری حس بامزه ای دارد. اینکه گوشه ی ذهن، کنار همه ی دغدغه هایت، به این فکر کنی که برای شام استامبولی بار کنی یا عدس پلو؟ خ. خانم بودن یک اتفاق دلپذیر است. خ. عنوان. لیست خرید نوشتن هم.
شیدا
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
"یه شب جایی مهمان بودیم، لطفی همون بیات اصفهانو زد، البته وقتی یه کارو یه بار دیگه میزنن یه جور دیگه میشه. اون شب من بهش گفتم: آقای لطفی! چه مرگته اینطوری ساز زدی؟! ساز خیلی عجیبیه… اصلاً مثل اینکه یه آدمی نشسته و داره بیاراده دردل میکنه. وقتی نو
شما را چه شده؟
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
چرا نمی نویسین؟ نیم ساعته که هر پنج دقیقه یه بار، صفحه ی مدیریتو رفرش کردم. دریغ از یک کلمه پست جدید..
همدان 1 _ اتوبوس
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
بعد از اینکه 3 ساعت با حامد همایون خودشان را خفه کردند، اخم غلیظ و دست به سینه ام باز شد وقتی کله ی فرفری پوریا برگشت و گفت " خورشید فولدر بندری ها رو پیدا کردم." خ. ما مرده ی بندری هستیم. خ. خودمه تو گل می پلکونم..
همدان 2_غار علیصدر
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
جمع شده بودیم در تالار هزار قندیل و همهمه کرده بودند. مونوپادهای بالا رفته، فلاش روشن دوربین ها، سیـــــب. راهنما گفت "میخوام چراغا رو خاموش کنم. سکوت کنین و گوش بدین." غار تاریک شد. همهمه خوابید. فقط تاریکی بود و عظمت پنهان شده ی در آن. چک چک قطره ه
همدان 3_ خاطره
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
من همه چیز را با عطر و بویش به یاد می آورم. مثل تابستان اول دبیرستان که بوی کولر خاک گرفته می داد. مثل اولین بار که بعد از کنکور رفتم دیدن آقا معلم. توی 401 عزیز خودمان یکوری نشسته بود و بچه ها دورش را گرفته بودند. نمی دیدمش. نزدیکتر شدم و بوی عطر آش
کلافه س، سردشه و غذا نداره بخوره
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
امروز قرار نبود کتاب بخرم. رفتم و به هرچی که رسیدم دلم خواست و چندتا چیزی که لازم نداشتم خریدم. الکی الکی پنجاه تومن خرج کردم .. این برای من هزینه ی زیادیه. کمی بعد از ظهر پدرام اینا رو دیدم. من 13 سالم بود که پدرام مسافری "آقای هنوز" رو می نوشت. بعد
آبی جان
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
نام تو را نمی دانم تنها نه من که هیچ هیچ کسی نام تو را نمی داند غیر از من مثالی من که گاه گاه با مرکب شهابش آفاق خواب های مرا می پیماید. افسوس! من چرا به خواب خویش نمی آیم؟ تا کوه پر درآرد و پرنده شود و پر زنان، عروج کند تا اوج.. نام تو را نمی دانم
از این کلمه های مدت دار
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 2:08
میگه من هنوز دوسش دارم. می شنوم منم میخوام بذارم برم. + میشه یه مدت مزخرف بنویسم؟ از این پستای بی معنی.. دلم سنگین شده، سیاه شده.
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 2:08
از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم ب
ساقی به دست باش که این مست می پرست.. چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 2:08
زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. صفحه رو باز کردم و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.." _ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان ب
hello world
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 2:08
بلاخره اومد. شما نمی دونین چقدر سخته کیبورد نداشتن. چقدر عذابه با صفحه کلید صفحه ی نمایش تایپ کردن. مکافاته.. دونه دونه کلیک کنی روی حروف.. چه حرف ها که موند توی گلوم. چه نوشته ها که پست نشد. چه کامنت ها که بی خیال نوشتنشون شدم. چه دعواها که تا میومدم از خودم دفاع کنم جمله به آخر نرسیده، ماجرا تموم ...
گفت مثه خانجونا تو کیفش همیشه خوراکی داره
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 2:08
دیروز نشسته بودیم پشت میز سه نفره ی مسخ و سعی می کردیم دنیایی برای ایده های کوچیکمون بسازیم. میرمعین گفت از هرکدوم بخواه شخصیت خودشون رو تو یه پاراگراف بنویسن و برداشت خودتو بهشون اضافه کن. رو کردم به سبحان. "برداشت تو از من چیه؟" حرفایی که زد برام خیلی جالب و ارزشمند بود. .. میخوام یه خواهشی بکنم. ...