نکند رخنه کند در دل ایمانم شک* - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 13:33
می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون. همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی. ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که...
توی کوچه ها، یه نسیم رفته پی ولگردی.. - تاریخ: 1395/11/20 ساعت: 12:23
من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن. دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقا...
حق نداشت.. حق نداشت.. - تاریخ: 1395/11/20 ساعت: 12:23
_ تو خنگی + باشه _ تو خیلی خنگی + آره آره باشه.. _خیلی خنگی + آره من خنگم اصلا _ بلند تر بگو تو خیلی خنگی + من خنگم _ خیلیشو هم بگو + من خیلی خنگم خ. یادت نره.. #شخصی_تر خ.2 گوش کن از گلوی من دستاتو وردار
میرندایم آنجاست، میرندایم تنهاست.. - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
میرندا رفته است. آن روز توی تاکسی از جیبم افتاد و دیگر، این آخرین خبری ست که ازش دارم. هرچه زنگ میزنم و سعی می کنم امیدوار باشم، تکرار می کند: خاموش است خاموش است خاموش است مامان می گوید به دلش افتاده که برمی گردد. دل مامان خیلی وقت ها راست می گوید.. برگرد وقتی اعصابم خراب است، به خودم دلداری می دهم...
قدردان همه دوستی و جنون و دلتنگی هستم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
_ خورشید ی چی بگم؟ دلم تنگ شده برا اون طولانی حرف زدن هامون اون موقع که چند ساعت حرف میزدیم تا من پشت تلفن خوابم میبرد تا شارژ هر دو مون تموم میشد قشنگ دلم تنگ شده براش + اون شب که نمیرفتی شام بخوری :) اون شب که زیر بارون می لرزیدم ولی قطع نمی کردم برم خونه.. _ اون شب که گفتم صداتُ ضبط کردم و میفرست...
مامان بودن درد داشتنه - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
قابلمه ی سنگین را بلند می کنم؛ درد از دست چپم می گذرد، رهایش می کنم.. ماماا یک بار خورده بود به یک اتوبوس؛ دستش ضرب دیده بود. کار که می کرد، درد کهنه زنده می شد. چشم هایش را می بست و لب می گزید. کوچک بودم. می گفتم "مامانم شیکسته" فکر می کنم به آن تصادف احمقانه؛ به قصه هایی که بر من گذشت.. فکر می کنم...
فردا باید کارت امتحانتو پرینت بگیری - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
او یک گیج است.. که راه افتاده و به تمام دنیا برگه ی یادآوری می چسباند.
مثل کودک بی سواد وقتی دلش میخواد شعر بنویسه - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
لال شده ام. سپهر یک چیزهایی از آرمیچر می گوید، روی کاغذ کاهی مچاله یک نمودار سینوسی می کشم و سر تکان می دهم. شیوا دارد از بی پولی و بی حوصلگی و خستگی هاش حرف می زند، نگاهش می کنم، برایم مهم است.. اما تنها چیزی که می گویم یک اوهوم نصفه نیمه ست. فلج هم شدم انگار.. هرچه می نویسد، جوابش را استیکر می فرس...
به یاد مادرجان بهار - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
تازه از سر ساختمون اومده بود. چادرشو از سر برداشت. وایسادم رو به روش و گفتم :"چیکار کنم خوشحال شی؟" سپهر خندید. خودشم خندید. رفت تو اتاق، گفت:"غذا رو گرم می کنی؟" پرسیدم:"خونه چه خبر؟" تعریف کرد که صاحب خونه رفته سرخود برای سقف کاذب پلکسی ابر و آسمون آبی خریده، کارو خراب کرده. گفت:"حیف حموم به اون ق...
در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟ - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
مام بزرگ توی خواب غلت می زنه. گوشه ی پرده رو کنار میزنم. ابره.. اگه پارسال بود، فردا امتحان عربی داشتیم و شیمی.. only مسئله. و خراب می کردیم و می نشستیم تا آقای شعبانی بیان و بگن "باز چی شده؟" تهران قبل بارون یه حالی میشه،پر خواهش و نیاز. نگاه می کنم.. کجا اینطور مستانه، آسمونش قبل باریدن، بنفش میشه...
وقت ندارم کاملش کنم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
فضول خانم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
تو نمی دانی.. من هنوز از غوغا پناه می برم به هاول و قلعه ی متحرک
یک درد مطبوعی دارم الان - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 1:17
انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند. انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم...
بلاخره از یک جایی باید شروع کرد - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:55
نمی شود این طور. هر روزِ روز را بدوی و بچرخی که جا نمانی و باز هم نرسی و بترسی. و هر شب که خوابت نبرد و خوابت برد و پرید و کابوس شد؛ زانو بغل کنی و آه بکشی و همه خواب باشند.. که بیدار هم اگر بودند چه تفاوت؟ نه تو اهل حرف گفتنی، نه آنها اهل گوش کردن. باید پشت کیبورد ها بازگردیم. باید تن های خسته مان ...
حسن یزدانی - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:55
کاکتوس شده بود و دلش نوازش می خواست
حداقل.. - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:55
من بودم، سپهر بود. در کوچه خیابان های پاییز تهران.. بعد از اینکه دور شهر را پیاده گشته بودیم، سر پایینی را برمی گشتیم به سمت اولین لوازم تحریری. کیسه ی تخم مرغ ها و کالباس یک دستم بود، کیسه ی کاغذ و گوشی و شارژر و تمرین های بافت یک دستم. هوا رو به تاریکی می رفت. آبان بود.. یک شب نه چندان خنک. سپهر ژ...
یکی باید صبر کردن یادش بدهد - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:54
امروز پسرجان را دیدم. نگاه کرد و حال نگاهش خوب نبود. پی عنوان نوشت: یا که بیاید و قرارش بدهد.
سکوت چه شکلیه؟ - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:54
.
اسیر - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 19:54
ما را دیدند. نشسته بر طغار زندگی، کاسه ی عشق لیسیده.. و هرچه گفتیم " الله وکیلی ما نکردیم.. چه می دانستیم؟ خبر نداشتیم اصلا " کسی گوش نشد. گرفتند و داغ زدند و برایمان ابد بریدند.