قصههای من و مامبزرگم (۱۴) - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
مامبزرگ شبها قبل از خواب یک دعایی میخواند. وقتی که مسواک زدهام، کاغذ و کتابهای پخش و پلا روی تختم را منتقل کردهام روی میز تحریر و صندلیاش و آرام گرفتهام زیر لحاف گلدار بنفش که مامبزرگ مخصوص ز
شب یلدای ۹۷ - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
خانه تنگ است برایم، پیراهنم، تنم. - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
امروز سومین روز تعطیلات بین ترم دانشگاه و مدرسه است و من بعد از سه ماه از شش و نیم صبح شنبه تا ده شب چهارشنبه بیرون از   خانه   بودن، بین نماز مغرب و عشاء به گریه میافتم که خدا من خالی و پوچ و بیهیچچیز
ماجراهای من و مامبزرگ(۱۵) - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
صبحمان را با چهارده کیلو نارنگی وسط اتاق آغاز کردیم. مامبزرگ در جواب نگاه متحیر خوابآلودهام، خندید و گفت باغ خریدهم. و در پاسخ به نگاه پرسشگر "جان من؟"ام، گفت دیشب که خاله سهیلا از گرگان برمیگشت
نامهی آخر - تاریخ: 1397/10/14 ساعت: 7:42
خدا حافظ ! و اما بعد... داشتم میگفتم، آری من دچار آن گناه نابخشودنی، دچار آن حس قدیمی ؛ اکنون به اینجا رسیدهام: نشسته بر کنارهی تغار زندگی، کشک عشق سابیده، ب
بهش گفتم یک معجزه نشونم بده. - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
مکالمه با آفتاب - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
سرمون بالاست - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
الهی بمیرم من که بعد اون همه تلاش باید اشکهاتونو ببینیم. شما قهرمانهای روزهای سخت ما هستید. پر از بغضم، از تنهاییتون، از ستمهایی که بر ما میره و شما بودید که جنگیدید، با تمام وجود و امید رو، تا آخرین لحظه، توی دلهامون روشن نگه داشتید. امروز رو، این حال رو، یادگار نگه میدارم.
جوانا اسلون، تابستان کسالتباری دارد. - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
خ. خورشید پورامینی هم همینطور!
حواست هست موستانها بار دادهند؟ - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
مامانم میگفت:« خوشحالیت رو منوط به دیگران نکن.»
امان از مامبزرگ (۱۲) - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
از چند سال پیش که حسینعمو فوت کرده، زنعمو افتاده توی رختخواب، بیمار و فرسوده و فراموشکار. مامبزرگ رفته بود دیدنش. تعریف میکرد: من رو هنوز یادش بود. میگفت آسیه، حسین کجاست؟ تو از حسین خبر داری؟ من هم بهش گفتم آره، بردیمش تهران، براش زن گرفتیم، دیگه برنمیگرده.
نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟ - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود، بس که در سفری. _مصطفی مستور
سخنی با آنسوی پنجره - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
چند وقتیست با اینکه روزهای خوبی برای نوشتن دارم، دلم نمیآید کلمههایم را اینجا شریک شوم. این یعنی احساس ناامنی میکنم. که نمیدانم آنهایی که میخوانند چه تاثیری در ذهنشان شکل میگیرد و این بیخب
ای مه تو نشان دل عاشق داری - تاریخ: 1397/5/9 ساعت: 23:21
+ مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقهی بالا. گفت که بایستم آن گوشهی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، م
برای شیخ اجل، با احترام! - تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
به هرصورت، سعدی، جایی در زندگی تکتک ما حضور داشته. چه با آواز و موسیقی، چه در زمزمههای عاشقانهمان با دلبر و دلدار، میراثی که بزرگترهایمان به ما سپردند، شاید یادگار روزهای مدرسه کلاسهای ادبیات؛ به شکل معلم اخلاق، استاد سخن، پیر دنیا دیده، یا عاشقی پرشور و یا مونس لحظههای تنهایی. از خاطرههایتان با سعد...
زمانی هنوز برای یکصد تردید٬ و یکصد تصور و یکصد تجدید - تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
اسم من خورشید است. غروبها با یکلیوان شیرکاکائو مینشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانیام را میچسبانم به شیشهی سرد پنجره٬ چشم میدوزم به آن تکهی آسمان که از اینجا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.
مباش غره به سامان این بنا که نریزد - تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
یک پشتی میگذارد زیر سرم و میدود سمت کمد چادرها. تای چادر گلگلی را باز میکند و میکشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. میرود سمت پنجرهها. زیر لب میگویم بگذارد باز بمانند. میایستد، یک چیزهایی میگوید که نمیفهمم و دوتاییشان میروند. در نمازخانهی آبی مدرسه، سست و بیجان افتادهام. پردههای نازک آبی...
نوروز من، رمضان است. - تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصلهی بین کلاسهایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را میخواندم. گوشهی کاغذپوستیهایم، طرح چهرهی صمد بهرنگی را میکشیدم و در اینستاگرامم پست میگذاشتم:« من در تمامی بیتو، غمگینم.» سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی ...
- تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
گفتم دیگر نمیخواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمیخواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟ گفت بهخاطر من. اولینبار بود که از من میخواست بهخاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم. خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همینجا که حالا نشستهام٬ با...
قصههای من و مامبزرگ (۹) - تاریخ: 1397/3/6 ساعت: 23:40
و از جمله برنامههای مفرح روزمره٬ این است که لم بدهیم جلوی تلویزیون و همانطور که فرونشستن بخار چایدارچین نوبت شب را انتظار میکشیم٬ سریالهای آبکی صدا و سیما را به باد استهزا بگیریم.