اندرو مارتین عزیز٬
از آنجایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا میزنم.
الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یکشنبه است. من ایستادهام جلوی آینهی دستشویی و تو را میخوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنیاش این است که قایم شدهام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در نیمهشب معترض نمیشود.
در واقع٬ معنیاش این است که برای خواندن حرفهای تو به احمقانه ترین روش ممکن دست بردهام. چون که نمیتوانم بخوابم.. البته که نمیتوانم. حالا٬ مهمترین اتفاق دنیا برای من این است که بخوانم تو چه میگویی. خیلی زمان بود که کتابی انقدر دیوانهام نکرده بود که نتوانم از کلمات چشم ببندم.
لطفا آخرش را خوب تمام کن.
تو بینظیری.
امضا: خورشید
خ.عنوان. این صفحه از کتاب انسانها نوشتهی مت هیگ ٬ پسرخواندهی من است.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی