وقتی کنار تو ایستاده بودم، روی صخرهای کنار آبشار سیاهتاش، بهار بود، چهل دقیقه در جنگل راه آمده بودیم، بیحرف، مسحور طبیعتی که به خواب و خیال میمانست. تنها، صدای برگهای ریختهی راش میآمد، راه باز میکردیم از میانشان که انباشته روی هم تا زانوهایمان میرسیدند. نسیم آرامی میآمد، ذرههای ریز آب میوزید، نشست روی موهایت، روی شیشههای عینک من. برگشتی. نگاه کردی در چشمهایم. گفتی "باهام میای؟"
نگاه کردم به چشمهات. برایت خواندم..
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی