اینجایی که هستم خونه ی بچگیامه.. خونه مام بزرگ اون موقع طبقه ی بالا بود. شبا میترسیدم تو راه پله ها.. مامانم می گفت بلند بگو من از هیچی نمی ترسم. نه از تاریکی نه از تنهایی.
خ. من دارم می ترسم یکم :.
برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1396 ساعت: 7:21